حکایت ان مرد را شنیده ای که نزد طبیبی رفت و از غم بزرگی که در دل داشت گفت ...طبیب گفت به میدان شهر برو انجا دلقکی هست انقدر میخنداندت تا غمت یادت برود .مرد لبخند تلخی زد و گفت من همان دلقکم !!!
گفت سیگار گرون شده ترک نمیکنی؟!گفتم کاش میدونستی چقدر گرون تموم شد تا سیگاری بشم .....
کودک گل فروش التماسم کرد ..گل بخر !گفتم برای کی!گفت برای هدیه به عشقت
گفتم اگه عشقم به عشقش هدیه داد چی ؟سکوتی کردو گفت
گلهام فروشی نیست
مدتیست نه به امدن کسی دل خوشم نه از رفتن کسی دلگیر بیکسی هم عالمی دارد
طناب را به دور گردنم انداختند گفتند اخرین ارزویت؟گفتم دیدن عشقم گفتند خسته است تا صبح برایت طناب بافته
دل شکسته ایی کنار پنجره سیگار میکشید خسته بود انقدر که یادش رفت بعد از اخرین پک سیگار را به پایین پرت کند نه خودش را.....
از تنهایی گریزی نیست بگذاراغوشم برای همیشه یخ بزند نمیخواهم کسی شال گردن اضافه اش را دور گردن ادم برفی احساسم بیاندازد

