ALI KISH=====سلامتی
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ رفت تو پارک ﺑﻪ ﺩﻭﺱ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺍﺱ ﺩﺍﺩ ﮔﻔﺖ
ﮐﺠﺎﯾﯽ؟؟؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پسره ﺩﯾﺪ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﺲ...
دلم میخواد ببینمت بازم بخندی تو نگام
آخه فقط تو میدونی از زنده بودن چی میخوام
دلم بهم میگفت تورو میشه یه جور دیگه خواست
آخه فقط قلب توئه که با من اینقدر سر به راست
از تو دلگیرم که نیستی کنارم ..
من دارم میمیرم تو کجایی من باز بی قرارم
میدونی جز تو کسی رو ندارم ..
باورم نمیشه اینقدر آسون رفتی از کنارم






جزای سوء استفاده از احساس چیست؟؟ ...
آی مردُم ...
احساسم دیگر مرده ... میفهمید؟ چرا ساکتید؟
فقط نگویید ...
نگویید که قتل احساس گنـــاه نیست ...
خواهش می کنم ... نگوییــــــد ...
اوفتاده. شاد و خرم يک دوسه گنجشک پرگو باز هر دم می پرند اين سو و آن سو می خورد بر شيشه و در مشت
و سيلی آسمان امروز ديگر نيست نيلی يادم آرد روز باران گردش يک روز ديرين خوب و شيرين توی جنگل های
گيلان: کودکی دهساله بودم شاد و خرم نرم و نازک چست و چابک از پرنده از چرنده از خزنده بود جنگل گرم و
زنده آسمان آبی چو دريا يک دو ابر اينجا و آنجا چون دل من روز روشن بوی جنگل تازه و تر همچو می مستی
دهنده بر درختان می زدی پر هر کجا زيبا پرنده برکه ها آرام و آبی برگ و گل هر جا نمايان چتر نيلوفر درخشان
آفتابی سنگ ها از آب جسته از خزه پوشيده تن را بس وزغ آنجا نشسته دمبدم در شور و غوغا رودخانه با دوصد
زيبا ترانه زير پاهای درختان چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان چشمه ها چون شيشه های آفتابی نرم و خوش در جوش و لرزه توی آنها سنگ ريزه سرخ و سبز و زرد و آبی با دوپای کودکانه می پريدم همچو آهو می
دويدم از سر جو دور می گشتم زخانه می پراندم سنگ ريزه تا دهد بر آب لرزه بهر چاه و بهر چاله می شکستم
کرده خاله می کشانيدم به پايين شاخه های بيدمشکی دست من می گشت رنگين از تمشک سرخ و وحشی
می شنيدم از پرنده داستانهای نهانی از لب باد وزنده راز های زندگانی هرچه می ديدم در آنجا بود دلکش ، بود
زيبا شاد بودم می سرودم : " روز ! ای روز دلارا ! داده ات خورشيد رخشان اين چنين رخسار زيبا ورنه بودی زشت
و بی جان ! " اين درختان با همه سبزی و خوبی گو چه می بودند جز پاهای چوبی گر نبودی مهر رخشان ! " روز
! ای روز دلارا ! گر دلارايی ست ، از خورشيد باشد ای درخت سبز و زيبا هرچه زيبايی ست از خورشيد باشد ... "
اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره آسمان گرديده تيره بسته شد رخساره خورشيد رخشان ريخت باران ،
ريخت باران جنگل از باد گريزان چرخ ها می زد چو دريا دانه های گرد باران پهن می گشتند هر جا برق چون
شمشير بران پاره می کرد ابرها را تندر ديوانه غران مشت می زد ابرها را روی برکه مرغ آبی از ميانه ، از کناره با
شتابی چرخ می زد بی شماره گيسوی سيمين مه را شانه می زد دست باران باد ها با فوت خوانا می نمودندش پريشان سبزه در زير درختان رفته رفته گشت دريا توی اين دريای جوشان جنگل وارونه پيدا بس دلارا بود
جنگل به ! چه زيبا بود جنگل بس ترانه ، بس فسانه بس فسانه ، بس ترانه بس گوارا بود باران وه! چه زيبا بود باران می شنيدم اندر اين گوهرفشانی رازهای جاودانی ،پند های آسمانی " بشنو از من کودک من پيش چشم
مرد فردا زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن - هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا !
اوفتاده. شاد و خرم يک دوسه گنجشک پرگو باز هر دم می پرند اين سو و آن سو می خورد بر شيشه و در مشت
و سيلی آسمان امروز ديگر نيست نيلی يادم آرد روز باران گردش يک روز ديرين خوب و شيرين توی جنگل های
گيلان: کودکی دهساله بودم شاد و خرم نرم و نازک چست و چابک از پرنده از چرنده از خزنده بود جنگل گرم و
زنده آسمان آبی چو دريا يک دو ابر اينجا و آنجا چون دل من روز روشن بوی جنگل تازه و تر همچو می مستی
دهنده بر درختان می زدی پر هر کجا زيبا پرنده برکه ها آرام و آبی برگ و گل هر جا نمايان چتر نيلوفر درخشان
آفتابی سنگ ها از آب جسته از خزه پوشيده تن را بس وزغ آنجا نشسته دمبدم در شور و غوغا رودخانه با دوصد
زيبا ترانه زير پاهای درختان چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان چشمه ها چون شيشه های آفتابی نرم و خوش در جوش و لرزه توی آنها سنگ ريزه سرخ و سبز و زرد و آبی با دوپای کودکانه می پريدم همچو آهو می
دويدم از سر جو دور می گشتم زخانه می پراندم سنگ ريزه تا دهد بر آب لرزه بهر چاه و بهر چاله می شکستم
کرده خاله می کشانيدم به پايين شاخه های بيدمشکی دست من می گشت رنگين از تمشک سرخ و وحشی
می شنيدم از پرنده داستانهای نهانی از لب باد وزنده راز های زندگانی هرچه می ديدم در آنجا بود دلکش ، بود
زيبا شاد بودم می سرودم : " روز ! ای روز دلارا ! داده ات خورشيد رخشان اين چنين رخسار زيبا ورنه بودی زشت
و بی جان ! " اين درختان با همه سبزی و خوبی گو چه می بودند جز پاهای چوبی گر نبودی مهر رخشان ! " روز
! ای روز دلارا ! گر دلارايی ست ، از خورشيد باشد ای درخت سبز و زيبا هرچه زيبايی ست از خورشيد باشد ... "
اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره آسمان گرديده تيره بسته شد رخساره خورشيد رخشان ريخت باران ،
ريخت باران جنگل از باد گريزان چرخ ها می زد چو دريا دانه های گرد باران پهن می گشتند هر جا برق چون
شمشير بران پاره می کرد ابرها را تندر ديوانه غران مشت می زد ابرها را روی برکه مرغ آبی از ميانه ، از کناره با
شتابی چرخ می زد بی شماره گيسوی سيمين مه را شانه می زد دست باران باد ها با فوت خوانا می نمودندش پريشان سبزه در زير درختان رفته رفته گشت دريا توی اين دريای جوشان جنگل وارونه پيدا بس دلارا بود
جنگل به ! چه زيبا بود جنگل بس ترانه ، بس فسانه بس فسانه ، بس ترانه بس گوارا بود باران وه! چه زيبا بود باران می شنيدم اندر اين گوهرفشانی رازهای جاودانی ،پند های آسمانی " بشنو از من کودک من پيش چشم
مرد فردا زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن - هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا !
اگر کسی را دوست داری، به او بگو. زیرا قلبها معمولاً با کلماتی که ناگفته میمانند، میشکنن
(جرتشو داری آلان بگووو)
تا ابد …
دوستت دارم تا جنون …
تادیوانگی …
دوستت دارم تا گریه …
تا بهانه …
دوستت دارم تا خاطره …
تا مهربانی دوستت دارم...
تا نوازش …
تا بوسه …
دوستت دارم تا انتظار …
تا تحمل …
دوستت دارم تا زخم …
تا ضربه …
دوستت دارم تا انتهایی بی انتهای عشق ...
.jpg)
اگر درد بودم با عشق مداوا می شدم
اگر نيازمند بودم جايگزين همه ی نيازهایم عشق بود
اگر ساعت بودم ثانيه ها را با عشق رنگ می کردم
اگر شمع بودم قطره قطره پای عشق می چکيدم
اگر لب بودم جای پای عشق را می بوسيدم
اگر اشک بودم برای عشق می چکيدم
اگر نقطه بودم با عشق غزل می شدم
اگر درخت بودم ميوه ام فقط عشق بود
اگر نبض بودم تنها برای عشق می زدم
اگر مالک دنيا بودم آن را به عشق پيشکش می کردم
اگر فرياد بودم فقط می گفتم عشق
اگر خلبان بودم در آسمان عشق پرواز می کردم
اگر نجار بودم عشق را قاب می گرفتم
اگر دونده بودم مدام دنبال عشق می دويدم
اگر حکاک بودم فقط مهر عشق می ساختم
اگر صياد بودم عشق را صيد می کردم
اگر سفالگر بودم زيباترين مجسمه عشق را می ساختم

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟
هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و
گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟
لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟
دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو
دیدی که بهت بگه عشق چیه؟
معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم
لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید
و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم
با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص
دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین
عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم
خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...
من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش
فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای
عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب
بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری
برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت
خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم
بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق
یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد
باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم
موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این
مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست
عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو
می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می
کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم
که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم
بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی
حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع
غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم
اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام
فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم
من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما
توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من
زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش
دوستدار تو (ب.ش)
لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم
گمان می کنم جوابم واضح بود
معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی
لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم
مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی
از بستگان
لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟
ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان
دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد
آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...
لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد

نام : بیگانه
شهرت : سرگردان
سن : خزان
نام مادر : ربیع
نام پدر : سلطان غم
شماره شناسنامه : 1_1_1
متولد : شهرستان عشق
شغل : خطا کردن به دنیای پوچ
جرم : به دنیا امدن
محکومیت : زندگی کردن
صدایم : سکوت
حریم : غم
مقصد : چهار راه اخرت
مکان : قبرستان
ساکن : شهر غم خیابان مرگ کوچه ماتم پلاک ستم
محل زندگی : غم اباد
رای نهایی دادگاه : متهم عاشق است اعدامش کنید
در مــرد ها
حسی هست که اسمشو میذارن "غیرت"
و به همون حسدر خانم ها
میگن "حسادت"
اما من به هردوشون میگم "عشــــق"
تا عاشـــق نباشی نه غیرتی میشی نه حسود
تـــو را
" دوستـــ دارمـــ "
چه فـرق مى کند که چـــــــرا !؟
یــــــــا از چـــــــه وقـت!
یـا چطـور شـد که ..!
چه فـــــــــــــرق میکـند ؟!
وقتى تــو بـایـد بــــــــــــــاور کنـى . . . کـه نمـى کــــنى !
و مــن بـــایـد فـرامـــــــــوش کــنم . . . کـه نمـى کـــــنم !

می خواهم این بارهم بنویسم ،اما نمیتوانم......
می خواهم بازهم بیایم و از درد و غصه ام بگویم.....
از درد و غصه ای که تو از هیچکدامشان خبــر نداری......
ببیـــن دل نوشته هایم را......ببین گفته هایم را.....بخوان دردهایم را......
سکوت کرده ام در برابرت ؛سکوتی که سخت عذابم میدهد امـــــا......
امروز باهاش بهم زدم بهش گفتم از اینکه باهاش هستم خوشحال نیستم ..
فکر کردم بهم میگه نرو بمون...اما اون گذاشت که برم...
به همین راحتی کسی رو که این همه دوسش داشتم و منتظرش بودم از دست دادم..............
دفتر یادداشت روزانه بسر:
امروز باهام بهم زد گفت از اینکه باهامه خوشحال نیست ...
انقدر خورد شدم که نتونستم بگم چرا؟!
میخواستم ازش بخوام که نره اما وقتی با من خوشحال نیست نمیتونم به زور نگهش دارم ....
به همین راحتی دختری رو انقدر عاشقش بودم از دست دادم...

((((نتیجه ی غرور این شد(تنهایی)...))))

ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺑﺨﻨﺪ …
عاشق این بیماری ام …
من بهانه میگیرم و تو دهانم را
با یک “بــــــــوســــه” ببند . . .
تلخ ترین حرف : دوستت دارم اما …
شیرین ترین حرف : … اما دوستت دارم
آغوشت ٬ علم را زیـر سوال می برد !
آنقدر آرامم میکند
که هیچ مُسکنی جایش را نمی گیرد . . .
هیچ چیز دلنشین تر از این نیستکه مدام نامت را صدا بزنم
با یک علامت سوال … “؟”
و تو با حوصله جواب بدهی جـــــــــــون ِدلــــم !؟
این بار میخواهم صدای بوسه هایت را ضبط کنم
دور که میشوی دلم برای مَلچ مُلوچ هایت تنگ میشود . . .
لبخند هایت وقتی زیباست که می دونم دلیلش خودمم . . .
دلم تنگ است اما هنوز تو در آن جا می شوی ، چقدر ابعاد بودنت عجیب است !
وای بر من ...
داشتیم تو یه جای شلوغ با رفیقم میرفتیم
رفیقم گفت:اونجارو نگا!!!!!!!
گفتم:داش خودت میدونی که به فلانی قول دادم چش چرونی نکنم!!!!!
گفت:عشقت با این پسره اینجا چیکار میکنه؟؟؟
حیفه احساساته صادقانه ی من....
وای بر من...



پـــــــــــــــرواز 


