وبلاگ گروهي نويد

دلنوشته هاي نويدي ها

وبلاگ گروهي نويد

نويد
وبلاگ گروهي نويد دلنوشته هاي نويدي ها

گاهي وقت ها

  • گاهی وقتا باید دل بکنی و بری ...
  •  
  • گاهی وقتا باید کسی رو که یه روزی احساس میکردی بدون اون حتی
  •  
  • نفسم نمیتونی بکشی رو بسپاری به دستای دنیا ...
  •  
  • گاهی وقتا باید درک کنی و بفهمی که همیشه تلاش ادما واسه رسیدن
  •  
  • به خواسته هاشون بی نتیجه میمونه ...
  •  
  • گاهی وقتا باید بفهمی که خواستن همیشه  توانستن نیست ...
  •  
  • گاهی وقتا باید یاد بگیری که صبر کردن واسه برگشتن کسی که در نهایت
  •  
  • بی رحمی تنهات گذاشته بی فایده ست ...
  •  
  • پس چشماتو ببندو همه ی خاطرات گذشتتو از ذهن و قلبت بیرون بریز و
  •  
  • قبول کن که اونی که رفته دیگه برنمیگرده اگه تونستی با این واقعیت کنار
  •  
  • بیای که میتونی دوباره از اول شروع کنی و اگه بخوایی بازم مقاومت کنی
  •  
  • مث من یه   روانشناس  دیوونه میشی، که واسه فرار از واقعیت زندگیش
  •  
  • فقط مینویسه شاید این جوری بتونه تحمل کنه و تاب بیاره ...


تاريخ : شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۴ | 18:59 | نویسنده : گمنام |

ضجه هاي من

ضجه های ویرانی من را آهسته بنواز سنتور شکسته من .
 اینجا دستها را باید پنهان کرد مبادا هرزگی را میان انگشتهایت جا بگذارند
مسافرانی که آهسته قدم میزنند بر سنگفرش دوست داشتن.
من از حقارت عشق سکوت کرده ام . اینجا یک روزمرگی زیبا
خواهد بود برای نوشیدن تمام قهوه هایی که فراموش کرده ایم.
خاطرات دلتنگی، لیوان ها را میشکنند، چیزی جز یک لبخند ملیح
بر جای نمیگذارند این لحظات و من درحسرت نگفتن دوستت دارم ها
در آغوش بی کسی هایم میسوزم . انتظار و باز هم سراب یک آغوش بی پناه
مرا خسته میکند. دستهایت چگونه مینوازند ریتم تنهایی مرا .


تاريخ : دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۴ | 20:15 | نویسنده : گمنام |

سنتورمن

سنتور خاک خورده در کنج اتاق، ریتم سادگی هایم را در یک هارمونی اشک مینوازد .

عکسهایم شکسته شده اند و دستهایی برای پنهان شدن احساس سرد من ،

کلمات را یک به یک میشمارد. انتظار، دلتنگی، بغض و یک استکان قهوه تلخ نقش بسته است بر

تار و پود این کلبه کوچک ولیکنبا اشکهایی بزرگتر از قطره های باران نشسته بر پنجره .

فقط ساده خواهم نوشت : سکوت شب فراموش خواهد شد در یک ذهن مسموم از عاریت عشق

تو در ارتعاش خاطرات به خاک نشسته ام قدم هایت را آهسته بردار، مبادا کسی فراموش کند

اینجا قهوه را هرگز شیرین نمی نوشند. قهوه چی خاطراتم را صدا میزند

و من یک استکان قهوه تلخ دیگر....

بنویسید : جز وحشت از سکوت شب، عشق را به بازی میگیرند آدمها و فراموش میکنند

قدمهایی که به ضیافت یک قهوه تلخ برداشته ایم ....



تاريخ : دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۴ | 20:13 | نویسنده : گمنام |

چيزي نيست

بوی فراموشی گرفته ام

رنگ تنهایی

دلشکستگی

بغض و خاموشی

چیزی نیست

گمانم تاریخ مصرفم گذشته است . . .



تاريخ : پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۴ | 11:54 | نویسنده : گمنام |

بهترين همدم

کسی که در آغوش غم بزرگ شده ، تنهایی بهترین همدم اوست

 



تاريخ : پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۴ | 11:44 | نویسنده : گمنام |

واين سرنوشت

ای کاش تنها یک نفر هم در این دنیا مرا یاری کند ، ای کاش می توانستم با کسی

درد دل کنم تا بگویم که ، من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم تا ابد غم شبهایم را

، تا بفهمد درد تن خسته و بیمارم را ، قانون دنیا تنهایی من است و تنهایی من

قانون عشق است و عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست



تاريخ : یکشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۴ | 16:33 | نویسنده : گمنام |

هفت شهرعشق

 

هفت شهر عشق ، شهر اول : نگاه و دلربایی ، شهر دوم : دیدار و آشنایی ، شهر

سوم : روزهای شیرین و طلایی ، شهر چهارم : بهانه ، فکر جدایی ، شهر پنجم : بی

وفایی ، شهر ششم : دوری و بی اعتنایی ، شهر هفتم : اشک ، آه ، “تنهایی”



تاريخ : یکشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۴ | 16:31 | نویسنده : گمنام |

آدم برفي

دست بر شانه هایم میزنی تا تنهایی م را بتکانی ، به چه می اندیشی ؟ تکاندن

برف از روی شانه آدم برفی

 



تاريخ : یکشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۴ | 13:14 | نویسنده : گمنام |

شايد

دیشب را تا صبح بدنبالت گشتم
لابه لای تمام خاطرات گذشته...
تمام خوبهایم را  ورق زدم...
لحظه به لحظه اش را...
رد پایت همه جا جاریست...
اما...
دوباره تکرار داستان همیشگی
نبود تو و انتظار من...!!!
امروز را هم دوباره دنبالت می گردم......مثل همه روزهای نبودت!!!
امروز هم سراغت را از تمام برگ ها می گیرم...!
شاید برگی را از قلم انداخته باشم!

 

 



تاريخ : یکشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۴ | 13:11 | نویسنده : گمنام |

اي كاش

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود

ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ برلب داشته باشم

ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم

 



تاريخ : یکشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۴ | 13:10 | نویسنده : گمنام |

پرچم

پیراهنت
در باد تکان می‌خورد
این تنها پرچمی‌ست
که دوستش دارم.



تاريخ : شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ | 21:59 | نویسنده : گمنام |

نپرسيد

از کسی که دلش گرفته نپرسيد چرا
آدم ها وقتی دليل ناراحتی شان را نمی توانند بيان کنند
دلشان می گيرد...

دلمـ بـرای اوّلِ دَبـســتـان تـنــگ شده...؛
کـــه وقــتــــی تنـــها یـــه گـــوشۀ حــیاط مــدرسه وایــسادی ؛
یــه نفـــر مـــیاد و بهــت مـــیگــه ...؛

بــا مَـــن دوســت مـــیشــی؟...



تاريخ : شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ | 21:56 | نویسنده : گمنام |

آخرش

هر چقدر بگوییم
مردها فلان
زن ها فلان
یا تنهایی خوب است
و دنیا زشت است
آخرش روزی قلب ات
برای کسی تندتر می زند....



تاريخ : شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ | 21:44 | نویسنده : گمنام |

نبودنت

آنقدر نبودنهايت زياد شده اند كه هر رهگذري راشبيه تو مي بينم نميدانم غريبه ها تو شده اند يا تو غريبه...؟



تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۴ | 20:29 | نویسنده : گمنام |

بدرود...

امروز را چه میگویی؟دیگر یاد آوری نمیخواهد..

یک بار دیگر حس کردم بودنت را در کنارم…

ولی یکی دیگر کنارت بود.. میشنیدم..

میشنیدم که میگفت اون کیست که بر سر مزارش ایستاده ایم؟

میشنیدم… میشنیدم…

میشنیدم که میگفتی…نمیشناسمش فقط نمیدانم چرا دلم برایش سوخت..

در این مورد حق به تو میدهم..غریبانه مردم گاهی دلم برای خودم میسوخت ..

که چه غریبانه خواهم مرد بدون او..

آری همان متنیست که برای سنگ قبرم آماده کرده ام..

درست است دیروز را یاد آوری کردم امروز را توصیف

میخواهی فردا را برایت پیش بینی کنم؟

فردای من و تو تکرار امروز است..باور نداری؟؟

با نابود کردن خود فردا را تکرار امروز خواهم کرد

بدرود..



تاريخ : جمعه بیست و ششم تیر ۱۳۹۴ | 20:23 | نویسنده : گمنام |

برات ارزو دارم

اول از همه برايت ارزو ميكنم كه بداني كه شادترين افراد حتما بهترين چيزها را ندارند بلكه از ان چه كه بر سر راهشان است بهترين استفاده را ميكنند/باز برايت ارزو ميكنم دوست هاي زيادي داشته باشي  دوستاني اگر چه ناپايدارند شجاع و صادق نيز باشند و دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتماد باشد/باز برايت ارزو ميكنم دشمن نيز داشته باشي نه كم نه زياد درست به اندازه تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهند كه دست كم اعتراض يكي از ان ها به حق باشد تا كه زياد به خود غره نشي/باز برايت ارزو ميكنم مفيد واقع شوي تا در لحظات زندگي وقتي كه ديگر چيزي باقي نمانده همين مفيد بودن كافي باشه تا تو را سر پا نگه داره/باز برايت ارزو ميكنم صبور باشي نه با كساني كه اشتباه كوچكي دارند چون اين كار ساده اي است بلكه با كسي كه اشتباه بزرگ دارد و جبران ناپذير و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي/ اميدوارم اگر جوان هستي به تعجيل بالغ نشوي اگر بالغي به جوان نماي اصرارنورزي اگر پير هستي تسليم نا اميدي نشي چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است بگذاريم در ميان ما جريان يابد در وجودمان/اميدوارم به پرنده اي دانه بدهي وبه اوازش گوش فرا دهي هنگامي كه اواز سحر گاهيش را سر مي دهد چرا كه به اين طريق احساس زيباي را خواهي يافت به رايگان/اميد وارم پول داشته باشي زيرا در عمل به ان نياز داري و حداقل سالي يك بار در مقابلت بگيري و بگوي اين مال من است فقط براي اينكه معلوم شود كدام ارباب ديگري است/اگر همه اين ها برايت فراهم شد ديگر چيزي ندارم برايت ارزو كنم/

تاريخ : دوشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۲ | 18:11 | نویسنده : گمنام |

دنيا را ببين.

بچه كه بوديم از اسمان بارون مي اومد اما حالا كه بزرگيم از چشمامون/بچه كه بوديم همه چشماي خيسمون را ميديدندبزرگ شديم هيچ كسي نميبينه/بچه كه بوديم توي جمع گريه ميكرديم بزرگ كه شديم توي خلوت گريه ميكنيم/بچه كه بوديم دلمون راحت نميشكست بزرگ كه شديم خييلي اسون ميشكنه/بچه كه بوديم همه را 10تا دوست داشتيم كاش هنوز همه را به اندازه همون 10تا دوست داشته باشيم/بچه كه بوديم بچه بوديم بزرگ كه شديم بزرگ كه نشديم هيچ ديگه همون بچه هم نيستيم/ دنيا راببين..........

تاريخ : یکشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۲ | 20:35 | نویسنده : گمنام |

از درختان بپرسيد چرا شما با اين عظمت از تكه اهني بنام تبر رنج ميبريد ......رنج ما از تبر نيست از دسته ان است كه از خود ماست



تاريخ : پنجشنبه نهم آبان ۱۳۹۲ | 16:5 | نویسنده : گمنام |

بچگي

كوچيك كه بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم حالا كه بزرگيم چه دل تنگيم                                 كاش دل هامون به بزرگي بچگي بود كاش همون كودكي بوديم كه حرفاشو از نگاهش ميشد خوند كاش براي حرف زدن نيازي به صحبت كردن نداشتيم كاش براي حرف زدن نياز بود فقط نگاه كني كاش قلب ها در چهره بود اما حالا اگر فرياد هم بزنيم كسي نميفهمه ودل خوش كرده ايم كه سكوت كرده ايم سكوت پر هميشه بهتر از فرياد تو خاليست سكوتي را كه يك نفر بفهمه بهتر از هزار فريادي است كه هيچ كسي نفهمه سكوتي كه سرشار از ناگفته هاست ناگفته هاي كه گفتنش يك درد و نگفتنش هزاران درد داره.



تاريخ : پنجشنبه نهم آبان ۱۳۹۲ | 16:2 | نویسنده : گمنام |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.