شخصي
مادر پيرش را در زنبيلي مي گذاشت و هرجا مي رفت، همراه خودش ميبرد.
روزي حضرت
عيسي او را ديد، به وي فرمود: آن زن کيست گفت مادرم است.
فرمود: او را شوهر بده.
گفت: پير است و قادر به حرکت نيست. پيرزن دستش را
از زنبيل بيرون آورد و بر سر
پسرش زد و گفت: آخه نکبت! تو بهتر مي فهمی يا پيغمبر
خدا؟
برچسبها: عاشقانه , پندآموز , متن كوتاه , اس ام اس
تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۲ | 16:38 | نویسنده : soheyla |

